گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

وقتی تنها کسی که حرفت را می‌فهمد یک برنامه است: وابستگیِ عاطفی به هوشِ مصنوعی

چند ماه است که هر شب، پیش از خواب، همه‌چیز را برای یک برنامه تعریف می‌کنید. جواب می‌دهد، قضاوت نمی‌کند، خسته نمی‌شود، و هیچ‌وقت نمی‌گوید «الان وقتش نیست». بعد یک روز دوستی می‌پرسد «چطوری؟» و حسِ عجیبی سراغتان می‌آید: انگار این حرف را قبلاً زده‌اید و دیگر انرژیِ تکرارش را ندارید.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی

اول، چرا این‌قدر خوب جواب می‌دهد

بیشترِ متن‌هایی که دربارهٔ این موضوع نوشته می‌شوند از هشدار شروع می‌کنند، و دقیقاً به همین دلیل کسی که واقعاً درگیرِ آن است آن‌ها را نمی‌خواند. پس از جای دیگری شروع کنیم: اگر شب‌ها یک ساعت با یک مدلِ زبانی حرف می‌زنید، دلیلش ضعفِ شخصیت یا نداشتنِ دوست نیست. دلیلش این است که این تجربه چهار چیز را هم‌زمان فراهم می‌کند که در روابطِ انسانی کمیاب‌اند.

در دسترس بودنِ بی‌قید. ساعتِ سهِ بامداد هم جواب می‌دهد، و لازم نیست حساب کنید که آیا این وقتِ مناسبی برای مزاحمت هست یا نه. نبودِ هزینهٔ اجتماعی. بعد از درددل، بدهکار نمی‌شوید. کسی نگران نمی‌شود، کسی بعداً یادآوری نمی‌کند، و هیچ‌کس حرفتان را جای دیگری تعریف نمی‌کند. نبودِ قضاوت. می‌شود بدترین فکرتان را گفت بدونِ اینکه نگاهِ طرفِ مقابل عوض شود. توجهِ کامل. حواسش پرت نمی‌شود، وسطِ حرفتان از خودش نمی‌گوید، و تجربه‌تان را با تجربهٔ خودش مقایسه نمی‌کند.

این چهارتا با هم چیزی می‌سازند که می‌شود اسمش را گذاشت رابطهٔ بدونِ اصطکاک. و مشکل دقیقاً همین‌جاست: تقریباً هر چیزی که در روان‌درمانی باعثِ تغییر می‌شود، از دلِ نوعی اصطکاک بیرون می‌آید — از تحملِ سکوتِ طرفِ مقابل، از شنیدنِ چیزی که دوست نداشتیم، از ریسکِ دیده‌شدن. رابطه‌ای که هیچ اصطکاکی ندارد، آرام می‌کند ولی جابه‌جا نمی‌کند.

مرزِ استفادهٔ سالم کجاست

پرسشِ درست «چند ساعت در روز» نیست. دو نفر می‌توانند زمانِ یکسانی صرف کنند و وضعیتشان کاملاً متفاوت باشد. چهار نشانه، بهتر از ساعت، مرز را نشان می‌دهند.

۱. جایگزینی به‌جای افزودن. اگر بعد از گفت‌وگو با ابزار، بیشتر سراغِ آدم‌ها می‌روید — چون فکرتان مرتب شده و می‌دانید چه بگویید — این افزودن است و مشکلی ندارد. اگر بعد از آن کمتر می‌روید، چون بارِ هیجانی تخلیه شده و دیگر انگیزه‌ای نمانده، این جایگزینی است. ۲. تعویقِ گفت‌وگوهای واقعی. گفت‌وگوی سختی که باید با همسر یا مادرتان می‌کردید، به تمرینِ بی‌پایانِ همان گفت‌وگو با یک برنامه تبدیل شده و هرگز انجام نمی‌شود. ۳. اضطراب هنگامِ قطعی. وقتی اینترنت نیست یا سرویس بالا نمی‌آید، چیزی بیشتر از دلخوریِ ساده حس می‌کنید. ۴. تنظیمِ هیجان فقط از این راه. وقتی حالتان بد می‌شود، این تنها ابزاری است که به ذهنتان می‌رسد.

یک آزمونِ ساده هم هست: در ماهِ گذشته، چند چیزِ مهم را اول به یک انسان گفتید؟ اگر جواب نزدیکِ صفر است، بدونِ توجه به تعدادِ ساعت‌ها، مرز جابه‌جا شده.

چرا این با اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی فرق دارد

شبکه‌های اجتماعی با سازوکارِ پاداشِ متغیر کار می‌کنند: هر بار که صفحه را پایین می‌کشید، ممکن است چیزی جذاب باشد یا نباشد، و همین نامعلومی است که کشش می‌سازد. الگویش به قمار نزدیک است.

اینجا سازوکار فرق دارد. کششِ اصلی پاداش نیست، تسکین است. شما سراغش می‌روید چون چیزی درونتان ناراحت است و این کار آن را کم می‌کند. و هر رفتاری که ناراحتی را سریع کم کند، خودش را تقویت می‌کند — دقیقاً همان‌طور که بازرسیِ گوشی بعد از خیانت، یا شست‌وشوی مکرر در وسواس، خودشان را تقویت می‌کنند.

این تمایز عملی است: راهکارهای «زمانِ صفحه‌نمایش» و محدودکردنِ اپ، که برای شبکه‌های اجتماعی نسبتاً کار می‌کنند، اینجا معمولاً شکست می‌خورند. چون شما با یک عادتِ لذت‌جویانه طرف نیستید؛ با یک راهِ فرار از یک هیجانِ تحمل‌ناپذیر طرفید. تا وقتی آن هیجان جای دیگری رسیدگی نشود، بستنِ یک در فقط شما را به درِ بعدی می‌فرستد.

سه چیزی که نمی‌دهد

بازتابِ واقعی. این ابزارها طوری ساخته شده‌اند که مفید و موافق باشند. یعنی وقتی تصمیمی می‌گیرید، احتمالِ اینکه تاییدش کنند بیشتر از احتمالِ اینکه بگویند «به‌نظرم داری اشتباه می‌کنی» است. دوستی که به شما بگوید نظرتان غلط است، کاری می‌کند که هیچ مدلی به‌طورِ پیش‌فرض نمی‌کند.

تجربهٔ دیده‌شدن. میان «فهمیده شدم» و «متنی تولید شد که دقیقاً شبیهِ فهمیدن است» فاصله‌ای هست که در لحظه حس نمی‌شود ولی در بلندمدت خودش را نشان می‌دهد — معمولاً به شکلِ یک تنهاییِ مبهم که با وجودِ همهٔ آن گفت‌وگوها کم نشده.

پیوستگی و شهادت. کسی که سه سال شما را می‌شناسد، وقتی می‌گوید «تو عوض شدی»، حرفش وزن دارد چون شاهدِ مسیر بوده. این نوع شهادت را نمی‌شود در یک گفت‌وگو ساخت، هر قدر هم که آن گفت‌وگو خوب باشد.

پنج کاری که مرز را برمی‌گرداند

۱. از حذف شروع نکنید. حذفِ ناگهانی تقریباً همیشه به بازگشتِ شدیدتر می‌رسد، چون آن هیجانی که این کار تسکینش می‌داد سرِ جایش است و حالا هیچ پوششی ندارد. هدف، جابه‌جاکردنِ نقش است، نه حذفِ ابزار.

۲. تابعِ آن را پیدا کنید. یک هفته، هر بار که سراغش رفتید، یک جمله بنویسید: «اگر الان این نبود، مجبور بودم چه چیزی را تحمل کنم؟» جوابِ تکرارشونده — تنهایی، اضطراب، خشمِ بی‌مخاطب، ملال — همان چیزی است که کارِ اصلی باید رویش انجام شود.

۳. یکی از هر پنج را به یک انسان بدهید. سهمیه‌بندیِ کامل جواب نمی‌دهد؛ سهمیه‌بندیِ جزئی جواب می‌دهد. تصمیم بگیرید از هر پنج چیزی که می‌خواهید تعریف کنید، یکی را اول به یک آدم بگویید — حتی اگر ناقص و بی‌دقت از آب دربیاید.

۴. قاعدهٔ «اول انسان، بعد ماشین» برای چیزهای مهم. خبرِ بد، تصمیمِ بزرگ، و هر چیزی که دربارهٔ یک رابطهٔ واقعی است، اول به یک آدم گفته شود. بعدش هر قدر خواستید با ابزار مرورش کنید.

۵. ساعتِ خواب را پس بگیرید. بیشترِ وابستگی‌های عاطفی به این ابزارها شبانه‌اند، و شب بدترین وقت برای پردازشِ هیجانی است. اگر فقط یک تغییر قرار است بدهید، همین را بدهید: بعد از ساعتِ مشخصی، نه.

کِی این از عادت فراتر رفته

اگر ماه‌هاست که هیچ رابطهٔ نزدیکِ انسانی‌ای در زندگی‌تان فعال نیست و این را طبیعی می‌بینید؛ اگر برای این گفت‌وگوها از کار، خواب یا مسئولیت‌های واقعی می‌زنید؛ اگر رابطه‌ای عاطفی با یک شخصیتِ ساخته‌شده دارید که واقعی بودن یا نبودنش دیگر برایتان روشن نیست؛ یا اگر در همین گفت‌وگوها به فکرِ آسیب به خود رسیده‌اید — این‌ها از محدودهٔ خودیاری بیرون‌اند.

و یک نکتهٔ پایانی که ارزشِ گفتن دارد: مسئله خودِ ابزار نیست. مسئله این است که در چه جایی از زندگیِ شما نشسته. همان ابزار می‌تواند چیزی باشد که به شما کمک می‌کند حرفتان را مرتب کنید و بعد بروید بزنید — یا چیزی که جای زدنِ آن حرف را می‌گیرد. تفاوتش در خودِ ابزار نیست، در این است که بعدش چه می‌کنید.

اگر همین حالا فکرِ آسیب به خود دارید، هیچ برنامه‌ای جای درستی برای این لحظه نیست. با اورژانسِ اجتماعی ۱۲۳ تماس بگیرید.

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

← همهٔ مقاله‌ها

ورود به اپِ گُدار ←